با سر انگشتانش نارنج پوست می گیرد
و در پشت سایههای عمودی نارنجستان، عبورش را دنبال میکند
*
زخمههای رکاب بر خطوط موازی غروب
دوباره پروازش را به صدا آورده بود
*
نارنج بر برگهای سرد قالی غلتی میزند
*
دوچرخه سوار عمودهای پروازش را غیژ غیژ زخمه میزند
*
در چفت میشود
گاو وحشی در آتشی پیرهنش رام ایستاده است
و او با سر انگشتانش ارتعاش لذتی دوباره را
در طول عریانیش دنبال میکند
*
نارنج غلتی میزند
و خونش به زیر برگهای حاشیه قالی می ریزد
*
دوچرخه سوار
در پشت نارنجستان
در لابهلای پرتوهای متقاطع غروب گم میشود
مکائیل شریفی
عشق یعنی مست ِ یک رویا شدنبی نهایت عاشق و شیدا شدن
یوسف و یعقوب ، زلیخا شدن
خسرو و مجنون ِ یک لیلا شدن
عشق یعنی مست ، سرتاپا شدن
دست گیر ِ جامی از سودا شدن
بی خودی ، بی خویش ، بی هوا شدن
ساقی و کاسا و نا ولها شدن
زبان و شعر با هم دو سویه دارند، در شناخت و دریافت معانی کلام موضوع «زبان شناختی » اثر می تواند به ما کمک کند. « روشن است که فرآیند تحلیل زبان شناختی تغییری در متن به وجود نمی آورد. موشکافی صرف در یک متن آن را برجسته و متمایز می کند، سبب درخشیدنش می شود، امّا نمی تواند آن را به چیز دیگری بدل کند. کنش تأویل متن به معنای پرداختن دقیق به متن ، و در نتیجه به معنای آشکار ساختن همه ی چیزهای درون متن است» . با این دید زبان شناختی می توان زیبایی های ساختار کلام را نشان داده چون نهایت هدف بررسی زبان شناختی این است که «چرا و چگونه متن آن معنایی را داراست که دارد، این کار هم مستلزم تجزیه و تحلیل است و هم مستلزم تاویل».
در بررسی
زبان شعر نکته دیگر این است که زبان از ترکیب و همنشینی واژه ها در یک
ساختار منظم به وجود می آید، و وجه اشتراک میان زبان گفتار و خبر، با زبان
شعر در چگونگی بیان این است که در هر دو «واژه » به عنوان عنصر اصلی می
باشد، و آن چه مرز میان این دو نوع بیان است، شکل برخورد با واژه ها و نیز
کارکرد و برخورد واژه ها با یکدیگر است ، زیرا اگر میان واژه ها برخورد
نباشد، شعر به وجود نمی آید. شعر از زبان فراتر رفته ، قواعد آن را در هم
می ریزد، میان واژگان جابه جایی پیش می آید و این ، یعنی برخورد واژه ها .
در
بررسی زبان شناختی، سعی می شود تا این «برخورد واژه ها » و کارکرد آن ها
در کلام، مورد بررسی قرار گیرد و چگونگی زیبایی آفرینی آن ها نیز مشخص
شود. شاعران با توجه به زبان و کارکرد آن سعی می کنند تصاویری از زبان
بیافرینند که برجسته و زیبا باشد. آن ها برای بیان عواطف شخصی و تصویر
آفرینی از زبانی، غیر از زبان گفتار مردم سخن می گویند، و در زبان دگرگونی
به وجود می آورند :
" من زیبایی ام را گم کردهام
لای هیاهوی خرت و پرت کودکانم
[ و تو مدام سراغش را از من میجویی
و پروازم را- نیز
که در قاب کرخت آشپزخانه
لبخند ملیحی بر لب دارد
[ و تو خبر نداری
***
مینوازم تو- را
مانند برکه ای ملایم ، که قاصدکی نواخت ،
توسط بالهای شکننده غریزهاش
و تو مینوشی مـ - را
مانند جرعهی تلخی
که مرد هیز شبگردی سرکشید آن را بی دلیل
***
در حد و حصر خودم
پرنسیسی هستم بینهایت
در قصری که تو برایم دوختی
از تار و پود هو...
و من باید قید کنم
چه قدر خوشبختم
با
توجه به تعدد هنجارگریزی در شعر، آنچه درشعر " من پرنسیسی هستم تا بی
نهایت " قابل تامل است، هنجارگریزیهای ماهرانهایست که از ابتدای شعر
شروع و تا به آخر ادامه دارد هر چند در این کامنت ناچاریم از برشماری هر
آنچه شعر را پوشش داده است چشم پوشی نماییم .
قلمتان سبزو پویا باد .
---------------------
1- عنوان این مطلب "خوانش یک متن "توسط مدیر وبلاگ تعین گردیده است .
* به عذرا روحاني...
سیر سیرک راست میگفت
شب،
تمام سطح عبور را پوشش داده بود
و کسی در خانه
وضعیت رخوت ناک کوچه را باور نکرده بود
من زیبایی ام را گم کردهام
لای هیاهوی خرت و پرت کودکانم
[ و تو مدام سراغش را از من میجویی
و پروازم را- نیز
که در قاب کرخت آشپزخانه
لبخند ملیحی بر لب دارد
[ و تو خبر نداری
***
مینوازم تو- را
مانند برکه ای ملایم ، که قاصدکی نواخت ،
توسط بالهای شکننده غریزهاش
و تو مینوشی مـ - را
مانند جرعهی تلخی
که مرد هیز شبگردی سرکشید آن را بی دلیل
***
در حد و حصر خودم
پرنسیسی هستم بینهایت
در قصری که تو برایم دوختی
از تار و پود هو...
و من باید قید کنم
چه قدر خوشبختم
مصاحبه ای کوتاه با " جوزوف پات " زبان شناس و رییس بخش زبانهای یونسکو.
ارسال توسط:علی قاسمی
در جواب دوستانیکه به استبداد زبانی ایمان قلبی دارند !!!!
تک زبانی همواره نقطه ضعف بزرگی است بدین معنی که شما جهان را فقط از خلال بعد حتما محدود یک زبان میبینید حتی اگر آن زبان زبانی جهانی باشد
* آیا میان سیاست زبانی و فرهنگ صلح پیوندی وجود دارد؟
بله ، این دو مستقیماً با یکدیگر پیوند دارند . وقتی زبان اصلی یک اقلیت مورد تهاجم قرار می"گیرد ، سخنگویان آن زبان، نگران و مضطرب میشوند و مبارزهای درونی را تجربه میکنند و قتی مردم در درون شهر خود ، آرامش احساس نکنند ، در روابطشان با دیگران توفیقی نخواهند داشت.
زبانها هنوز تنها ابزارهایی هستند که به ما امکان گفتوگو ـ پیوند با دیگران و درک یکدیگر ـ را میدهند ، حال چه از طریق نوشتن باشد ، چه صحبت کردن و چه از طریق اینترنت .
این دایره کبود
بر تکهای از روشنی من,
نقطه آغاز بود
***
من کودکیم را واگذار کرده بودم
به بازوان بی ملاحظه تو
به هیاهوی این شاخههای موم،
که نامفهوم
بر بالای بلند من فاتح
***
چون آواری ناگهان
بر سطرهای اساطیری تو
فرود
میـ
ریـ
زم
فرو مینشینم
بر هلهله خیابانی مجهول
که پرسان ، پرسان پرسه میزند- ...شاید
***
رهایم گذاشتی
بر نقطهای از این مدار کرموار
تا بر آن سطر اول آغاز
در آن تاکستان مبهوت فاتح
سبز بمانم و همچنان.
تاهمیشگی تکرار
***
این رد کبود
از دایره لبهای تو
قصه آغاز بود...
عهلی قاسمی
بهشی سێههم
گرێکوێرهکانی دهروونی (عقده):
بریتیه له کۆمهڵێکی پێکهاتوو له ئیحساسات، تێفکرینهکان، ئهو شتانهی دهرک دهکرێن و بیرهوهرییهکان که له ناو مهخزهنی تاک نهستهکاندانه، گرێکوێرهکانی دهروونی(عقده)کان رێی تێدهچێ به شێوهی خودموختار خۆیابن و چاوهدێری تهواوی کهسایهتی به دهستهوه بگرن، ئهگهر ئهم شێوهیه ڕێێ بۆ بکرێتهوه مرۆڤ تهواوی وجودی خۆی دهخاته خزمهتی "ارضای"ئهوهوه.
خوێندنهوهی شێعری "رێگا نادهم فڕینی شووشه روحی بشکێ "ی بهکر ئاڵهیی
عهلی قاسمی
بهشی دووههم
با به چهند نموونه شێعری جهلال مهلهکشا زیاتر بچینه ناو باسهکهمانهوه:
1) ئاواتێک
ئاخۆ دهبێ
ئهو ڕۆژه بێ
کاوهی کوڕم
جانتای سهفهر کاته شانی؟
دهڵاڵانی بهر گاراژی سنه
هاوار بکهن :
خوێندنهوهی شێعری "رێگا نادهم فڕینی شووشه روحی بشکێ "ی بهکر ئاڵهیی
عهلی قاسمی
خوێندنهوهی یهکهم
(1)
شێعر ڕووداوێکه له زماندا دهخوڵقێ و ههر له سهرتاکانی پهیدا بوونی ژیانی مرۆڤهوه بیر و ههستی بهخۆیهوه خهریک کردووه و یهکجار زۆر بوونه ئهو کهسانهی که له پێناسه و تاریفی شێعر دا مانای جۆرا و جۆریان به دهستهوه داوه، ئهگهر له پێشوو دا دهگوترا شێعر کهلامێکی کێشدار و خاوهن ڕهدیف و سهروا و خیاڵاوییه، ئێستا ئیتر ئهم ڕێسا و پێناسه کارانهیه تا ڕادهیهک کهم ڕهنگ بوونهتهوه و زیاترین پێدا گری له سهر فۆڕم و زمانه ده شێعر دا، با ئهوهشمان له بیر نهچێ که خیاڵاوی بوون ههمان لهیهی زمانی و جیهانی زمانیی شێعر دهگرێتهوه، ئهم پڕۆسه کلاسیکهی بهرێ به بهردهوامێکی زۆرهوه و به ڕهههندێکی پێچهڵاو پێچ دا به دهستی ئێمه گهیشتووه، سهر شۆڕ کردنهوه و موتاڵای شێعری کلاسیک تا ڕادهیهکی زۆرهی ڕۆژههڵات، ههر ئهو قالب و پێکهاته و شێوه داڕشتنهیه که وهک ههوێن مایه دوای هاتنی ئایینی ئیسلام بۆ ناو ئهم گهلانه دا وهک پڕۆسه، گهشه و نهشهی کردووه، بۆ وێنه چامه یا قهسیده، غهزهل، چوار خشتهکی، مولهممهع یا تێههڵکێش، پێنج خشتهکی و مهسنهوی و ...
ئهگهر لهپێشوودا کێش و سهروا و ڕهدهیف و ... بهشێکی دانهبڕاوی شێعر بوون و وهک ناوهندی ههموو بهشهکانی شێعر چاوی لێدهکرا ئیستا ئیتر به شێوهی نوێ دهتوانین ههرم ئهم قالبانه پێناسه بکهینهوه، بۆ وێنه قهسیدهکانی نالی ، سالم ، کوردی، حهمدی وێوهتر بێین، قانع و . . . هتد. قهسیدهن و ههر بهم پێیهش دهتوانین باس له قهسیدهکانی سهباح ڕهنجدهر ، کهریم دهشتی، عهبباس عهبدوڵڵا یوسف، چنور و چنار نامیق حهسهن و شاعیرانی هاو چهرخ بکهین، بهڵام به پێناسهی نوێوه، لهم بهشهی کوردستانیش قهسیدهکانی فهریدون ئهڕشهدی، (سهفهری مهرگ و ژین) و (پهیام)ی مارف ئاغایی دهتوانین ناو بهرین که له ژێر کاریگهرێتی شێعری ئهو دیو دان و لهم ساڵانهی دوایی دا له ئهدهبی کوردیدا وشهی قهسیده بهرهبهره بۆ شێعری درێژ بهکار هێنراوه وهک پێکهاتهش جێی خۆی کردۆتهوه. واته به گوێرهی گرێبهستێکی نهنوسراو فۆڕمی قهسیده له ههرێمی ئهدهبی کلاسیکیهوه بۆ ئهدهبی نوێ ڕاگوێزراوه و مانایهکی نوێشی پێبهخشراوه.
|
چریکهی شۆڕه بییهک مهسته و زهیتوونێکیش بۆ دهریا گۆرانی دهڵێ منیش له سپێدهیهکی مهستدا دهژیم وا چنارێکیش شێعری لقهکانی خۆی دهڕنێ و کانییهکیش به چپه پیریی دهڕژێنێته تاتهکانی نوێژ و |
هدف پژوهش نگاهی تازه به واژگان و بازشناسی وندها و بررسی جمله های مرکب از منظر زبانشناسی و بیان هنجار گریزی در خلق اثر ادبی یا تاثیر آن در ضعف و ابتذال زبان است. روش پژوهش بعداز مشخص کردن چهارچوب تحقیق با مطالعه منابع متفاوت زبان شناسی وسبک شناسی و تعیین نوع وندها و انواع جمله های مرکب و هنجارگریزی ست ؛ بر اساس این پژوهش برخلاف دستور سنتی واژگان مشتق واژگانی نیستند که فقط دارای ریشه فعل باشند بلکه شامل واژگان دیگر هم می شود واژگان مرکب دستور سنتی در زبان شناسی، مشتق، مرکب یا مشتق- مرکب شمرده می شوند و اجزای ترکیبی واژگان دقیق تر بررسی می شود، جمله های کوتاه برخلاف جمله های طولانی برای بیان اندیشه ها رساتر است و هنجارگریزی هم سبب خلق اثر ادبی می شود و هم می تواند عامل ضعف زبان باشد.
پيدایش زبان گفتار و زبان شعر دراجزاء با يکديگر وجه اشتراک دارند. در هر دو نحوه ي بيان« واژه» عنصر اساسي و بنيادين است. اصولاً زبان از ترکيب و هم نشيني واژگان در يک ساختار منظم بوجود مي آيد. ليکن آنچه مرز ميان اين دو نحوه ي بيان است شکل برخورد گوينده( يا شاعر با واژه برخورد واژه ها با يکديگر در شعر و کارکرد خاص آنها مي باشد. گفته شد« برخورد واژه ها در شعر» زيرا« اگر ميان واژه ها برخوردي نباشد، شعر بوجود نمي آيد. شعر از زبان فراتر رفته، قواد آن را در هم مي ريزد ميان واژگاه جابجايي پيش مي آيد اين، يعني برخورد واژه ها که موجد ساختاري به نام شعر است. در زبان گفتار صرفاً يک نشانه است به اشيايي آنکه تصوير شوند گفته مي شوند. گوينده در زبان گفتار آنها را به نام مي خواند بي آنکه نشاني نشان دهد. ليکن در زبان شعر، واژه نام شيء نيست، خودشيء است و شاعر بي آنکه بگويد نشان مي دهد و مخاطب بجاي آنکه بشوند مي بيند. فرانسيس پونژ مي گويد:
« هرگز واژهایي را از نزديک ديده ايد؟ واژه اي را برداريد ؟ خوب بچرخانيد و به حالتهاي مختلف درآوريد تا عين مصداق خود شود.» خود پونژ واژه ي « کروش»Croche (= کوزه) را مورد بررسي شاعرانه قرار داد و ادعا کرد که هر صرف اين واژه بيانگر جايي از کوره ي گلي است. بعقيده او هيچ واژه ي ديگري رنگ کوزه ندارد. اين است جايگاه واژه در شعر.... آنچه مسلم است اين است که شعر هنري زباني است مثل زبان از عناصري چون واژه و لحن در يک ساختار دقيق ساخته شده و از اين نظر نيز از جهات صوري، کاملاً مطنبق با زبان گفتار است. و اگر آن دو سطح را بنگريم کاملاً يکي اشان مي يابيم، زيرا هر دو از ابزار و مصالح مشترکي شکل گرفته اند، فقط با نگريستن از ديگرسو، با چشماني که طور ديگري ببيند، مي توان شکاف عميقي و فاصله ميان آن دو نحوه بيان را دريافت. واژه در زبان گفتار يک علامت است و در شعر معنا. ساختار در زبان گفتار- اگر باشد- زائيده ي تصادف با مصالحي ا ز تسامح است؛ و ساختار در شعر، نتيجه ي هوشمندي ابزاري از ذوق و زيبايي است؛ و گاه چنان نظام مند که نتوان خشتي را جاي خشتي نهاد بي آنکه به معماري زيياشناختي آن آسيبي وارد شود.
آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد
آن مرد که شبانهاش بوی لاستیک سوخته میداد
و بوسههایش طعم کون خیار و خیانت،
با اسب در باران آمد
و در مقدمه هزار و یک حس متوالی
سکندری رفت
در این اواخر بعضی وقتها که سربر شانه شعری میگذارم گاهی (نه)،بسیار اوقات دلتنگ میشوم.آیا این نمودی از پیری من است که ذائقهام دارد تحلیل میرود یا اینکه دلتنگیهای من دلایل دیگری دارد...احساس میکنم خیلی از بعضی وقتها ، بعضی از خیلی از شعرها -با همه دقت و آگاهیی که برای بودنشان صرف شده باز یک [چیزی]کم دارند یک مهمی که میشه گفت " لذت متن" [این لذت را هر جوری میشود تفسیرش کرد .ولی آنچه که نباید فراموش بشود این است که یک اثر هنری -و شعر هم، قبل هر چیزی می بایست لذت داشته باشد.بهتر بگویم برای اینکه وجودش حس بشود یا اینکه داشتن حس به بودنش، پایدارتر باشد باز میگویم باید یه لذتی داشته باشد.اگر چه حتی یه حس انزجار [و... ] یا تهوع باشد.
بگذریم این مقوله را.........................
این روزها چندین بار پیش اومده، این دو شعر را باهم بخونم.در کمال سادگی بدور از عدول و تقلیلهای نحوی و دستوری و زبون پریشها...بیشتر با استفاده از چینش غریب کلمات و آواها و نوع دلچسب تظاهری که در این شعر نمود پیدا کرده و... از خوندنشون و بیشتر از هم موضوع بودنشون یه حس خوبی بهم دست داده که من به این زاویه اش میگویم " زیبایی".شاید بشود این [لذت سیب]را باهم تقسیم کرد.
شعر اول از حافظ موسوی:
سیبی که در نگاه تو میچرخد
آدم را وسوسه میکنه
بیا از این جهنم فرار کنیم
اندازه همین یکی دو سطر فاصله داریم
از تیر رس نگاه این فرشتهها که دور شویم
بهشت که نه ،نیمکتی را نشان تو خواهم داد
که مثل یک نگاه تازه
وسوسه انگیز است
باید شتاب کنیم
اما تو باید مواظب موهایت هم باشی
شاخههای این درخت های کنار خیابان
گیره از موی دختران می ربایند
باد هم که نباشد
برای پریشانی این شهر
هزار بهانه پیدا میشود
حیف است سیب را نچیده بمیریم
حافظ موسوی ،آهنگی دیگر
سیب(۱)
رسول صوفی سلطانی
برگردان توسط شهلا افروز
برگير اينرا
.... و بخور
همين است راز ناميرايي ما
بيخيال !هر چه بود و گفتند افسانههاي ازلي
اين است تهاجم عبوري تا بي کرانگي
نهايت لذتي ، در نزديکيهاي عصیان(1)
(1) در این شعر احساس میشود که واژه (کفر)، مجازا مترادف " عصیان " آورده شده است .همچنانکه در زبان محاوره کردی نیز واژه کفر را در برابری " عصیان " بکار میبرند.به همین خاطر برابری واژه کفر را "عصیان قرار دادم./ش.
-----------------------
منبع :
(۱)-خیوهت،
این شعر برگردان متن زیر است
"
"سێـو"
هانێ بێخۆ..!
ئهمه حیکمهتی مانه
گوێ مهده به ئهفسانهکانی بهرێ
ئهمه ورووژمی تێپهڕینه تا ئهوپهڕ
ئهمه تخێڵی ئۆخژنه ههتا کوفر
"
در دفتر خاطرات تو
شانه به سری کز کرده بود که هرگز ندیده بودمش
و چقدر راست میگفت
همه اکنون را متاسفم
اگر سراسر نازکیهای من دروغ بود
دروغ بود....درووووغ
و
اگر حبابهای خوشبختی تو
بر زیرکانههای من این همه فراوان
ببخش مرا
------------------------------------------------------------------------------------------
مروری بر چند نظر
علی قاسمی :اکثر شاعران بزرگ برای گسترش وسعت ذهن و زبان و ایجاد مفاهیم بیشتر در جهت تقلیل واژه گانی ی ساختار شعر، از صنعت و تکنیک ایجاز بهره های فراوان برده اند. و با کمترین کلمات وسیعترین مفاهیم را ارایه داده اند. امروزه با گسترش محدوده ی مناسبات صنعتی و پیشرفت فن آوری و تکنولوژی و دست آوردهای مهم بشری ، دامنه ی زبان نیز گسترش یافته و مضامین تکنولوژیک و مدرن زیادی را در بدنه ی خویش پذیرفته و وارد کرده است، " شعرهای فروغ فرخزاد "مضامین ، وسعت بیشتری نسبت به پیشترها دارد که شکلهای گسترش یافته تری برای ارایه می طلبد. ظرافتها ، پیچیده تر شده و ظرفیتهای پیچیده تری برای عرضه می خواهد .همگام با گسترش دامنه ی زندگی ی بشر ، شعر نیز که مصداق بارز و شکل دگرگون شده ی زندگیست می بایست گسترش یابد تا یارای برتابیدن ظرفیتهای پیچیده ی زندگی را داشته باشد.
از این رو شاعران درپی ی مکاشفه ی نوینی از ظرفیت های بیشمار شعر مدرن برامدند تا متناسب با گسترش مناسبات اجتماعی ، شکلی مناسب و درخور برای انعکاس این مناسبات پیچیده دریابند.
چند معنایی یکی از مهمترین روشهایی است که توانسته زوایای چند وجهی ی زندگی مدرن را به خوبی برتابد چون هم در راستای اهداف شاعران نواندیش قبل تر از ماست و هم شکل غنی شده و ارتقا یافته ی ایجاز است.
انواع ایجاز :
1)افقی
ايجاز افقی، ايجازی است كه شامل كلمات و جملات يك مصراع يا يك بيت می گردد،
2)عمودی
منظور از ايجاز عمودی، ايجاز در كليت شعر است. گاهی ممكن است شعری در مصراع ها و ابيات خويش زوائد نداشته باشد اما وقتی در تماميت آن نظر می كنيم آن را شعر غير موجز می يابيم. به اين معنا كه شاعری پيامی را که باید در كلمات كمتر و ابيات اندكی بیان نمايد، بیان نکرده است.
از خصایص بارز این شعر استفاده از ایجاز در دو ستون عمودی و افقی ست ، لطفا یک بار دیگر شعر " دفتر خاطرات قدیمی " را مرور کنید ...
شهلا
جناب آقای علی قاسمی عزیز
و جناب آقای موسوی گرامی!
با
نظر به اینکه شما "آقای موسوی " در پانوشت این پست ،برای پیدایش یک اثر
خوب چهار عامل را مهم و لازم،دانستهایید که عمل "ایجاز" یکی از آن
ظرفیتهاست که آقای قاسمی از آن" نه به عنوان تنها عامل "بلکه به
مثابه تکنیکی موثر که با توجه به آن میتوان در عین تقلیل واژگانی ی
ساختار شعر ،مفاهیم و معانی وسیعتر و متعددتری ارائه نمود یاد
کردهاند.ایشان در بیان کوتاه خود چند معنایی را در کانون توجه داشتند که
از آن به عنوان صورت غنی شده ی" ایجاز" سخن به میان میاورند.که هردوی
شما در مهم واقع بودن و کارکرد ایجاز به عنوان امکانی موثر اشتراک نظر
دارید.
همواره پاینده و گرامی باشید
شاید لازم به توضیح باشد :
ترجمه اشعاری که در این صفحه به عنوان ترجمه " شعر کردستان " ارائه داده میشود صرفا اشعاری از شاعران جوانی را شامل خواهد شد که به نوعی دارای تجربههای موفق تری از بیان شعری هستند .این گزینشها کاملا شخصی و بنا بر انتخاب مدیریت وبلاگ میباشند.به همین خاطر ،هیچگاه نمودار و بیانگر واقعی جریانهای ادبی و شعری کردستان نیستند.
شهلا افروز
کریم خضری - سردشت
برگردان از کردی : شهلا افروز
استران مرزها را مینوشند
-زیر باران
استران ٍ غافل از نظاره مامورین گمرک
*****
استران جادههای ابریشم را در میبلعند
-زیر آفتاب-
استرانٍ بی گذر نامه
****
استران از پله های برقی به فراسو فرو می نشینند
و عکسی به یادگار از مترو میگیرند
استرانٍ بدونٍ بلیط
****
اقرار خواهم کرد - این انبوه زردی-ی را
در عصر یک استر
من تروتسکی ترین ویرانه این جغرافیا -یم
که بر استری ویران از شهر به درم
بر استری روشنفکر و غمناک
که دارد شعرهایم را صاحب میشود نیز
همچنین در ادامه ،از سویی به نشانه تشکر از حصور پر ثمر هر یک از دوستان در این وبلاگ و هم تکمیل نظر قبلی ایشان ،در تائید پی نوشت شاعر و مدیر وبلاگ "خولیاکانی مانگهشهو "" آقای محمد مصطفی زاده اضافه میگردد .
آری درست است رسالت شعر حادثه آفرینی در زبان است اتفاقی غیر منتظره و رهایشی مطلق در پی شکستن قواعد بیان متعارف. ولی "با چه شرايطي، زبان شاعرانه ميتواند زبان آفرينشگر شود؟"این چالشی است که میتواند انسجامی دوباره به پیدایش شعر ببخشد.اگر چه برای آفرینش شعر-میتواند سرآغاز قاعدهای نو باشد تا بهانهای برای گریز و فرا رفتی دوباره برای جنس شاعر بیافریند.
با چه شرايطي، زبان شاعرانه ميتواند زبان آفرينشگر شود؟
علی قاسمی
پيش از این، بنا بر عقيدهاي کلاسیک، شعر « آفرينش شاعرانهی واقعيت» بود و اينك «آفرينش شاعرانهی زبان». در حقيقت، شعر با اختراع زبان خود، واقعيت خود را ميآفريند. البته در همان زمان و حتي در اين زمان، جريان مهمي به صورتهاي متفاوت و حتي متشتت در شعر هست كه قواعد عروض و نحو را طرد ميكند و زبان و ادبيات را باطل ميشمارد و ظاهراً ميخواهد پي واسطة كلمه مستقيماً به اشياء دست يابد: كوشش «شعر آزاد» و حتي پيش از آن كوشش ورلن كه « گردن بلاغت را ميشكند» و در قافيه شك ميكند و قواعد عروض را درهم ميريزد و زبان شكستة گفتگوي نجوائي را وارد شعر ميكند؛ جستجوي كلودل و پگي و اليوت براي ايجاد زباني محاورهاي و نثري محكوميت « بازي ابيات» و حذف نقطه گذاري بوسيلة آپولينر؛ تجربه « فوتوريست » هاي ايتاليائي براي خلق « كلمات آزاد شده »؛ انهدام صرف و نحو و تقرب زبان به فرياد بوسيلة «اكسپرسيونيست»هاي آلماني؛ ايجاد «شعر پاره پاره»؛ اقدام ضد تغزلي ماياكوفسكي براي شكستن ترانه و بكار گرفتن زبان كوچه و بازار؛ سادگي عامه پسند لوركا؛ تلاش براي رهاندن شعر از موسيقي و رديف كردن كلماتي تلگرافي؛ و بالاخره جنبش سوررئاليستي كه ميخواهد هر نوع تشكل را از هنر و زبان براندازد شاهدهائي براين مدعاست. بلي، در بطن شعر نو چنين انتقادي و چنين تحقيري نسبت به زبان هست، و نيز تقلائي براي آزاد شدن از آن. اما اين فقط ظاهر امر است: تمامي شعر نو، و نه تنها سنتي كه به مالارمه ميرسد، گوياي اين حقيقت است كه شعر از كلمه ساخته شده است. تقبيح و تهديد و انفصال زبان فقط به نوع خاصي از زبان باز ميگردد و آن شعر سنتي ساختگي و زبان رسمي «سودمند» است. در واقع، زبان معلوم و مفروض طرد ميشود تا زبان تازهاي از نو آفريده شود.. هنگاميكه آندره برتون، پيشواي سوررئاليسم، ميگويد كه «بايد كلمات با هم عشقبازي كنند» نه تنها از زبان اعراض نميكند بلكه انتظار قدرت نمائيهاي تازهاي از آن دارد: ميخواهد «زبان آفرينشگر» را جانشين «زبان بيان» كند. (و بهمين سبب امروزه مهم ترين موضوع نقد شعر اين سئوال است: با چه شرايطي، زبان شاعرانه ميتواند زبان آفرينشگر شود؟
زۆر گرینگه گۆڕانکاریهکانی زمان و ههڵڕشتن و دیسان داڕشتنهوهی وشهکان له کن یهک که هاوکات لهگهڵ ئهوهی تابلۆیێکی رهنگین پاڵپشتی سهنعهتی خولقێنهر بێ و مانایێکی تۆخمه و له پهنا ئهوهشدا فهلسهفی بێته ناو هزرهوه، بهڵام له بهرامبهر ههموانهوه ساختارێکی تازهی زمانی؛ به بڕوای من بهو سێ تایبهتمهندیانهی پشتهوه (1- ههستێکی نارنجی 2- مانایێکی قوڵ و ههستۆکی 3- زمانێکی تۆخمه) زمانی شاعیر نوێ ئهبێتهوه و خولقێنهر.
له وتهکهی کاک عهلی دا شتێکی جوانم هاته بهرچاو، که سهرهڕای ئاماژهیهکی جوان به داڕشتنهوهی زمان له شێعرا، نهی کوتوه تێک دانی زمان؛ چون بمان ههوێ و نهمان ههوێ بهکارهێنانی "تێک دانی زمان" جگه مانا مهبهستهکهی بێژهر، مانای تریشی له پشتهوهیه.
بۆ کاک محهممهدی خۆشهویستم :
میشێل فۆکۆ وهک بیرمهندێکی پۆست
مۆدێڕن؛ که ڕخنهگرێکی به توانای دهسهڵاتیشه، له سهر زمان؛ گوتار و
دهسهڵات زۆر پرسیاری وردی ورووژاندووه و دهروویهکی روونتر له
رابردووی به رووی ئهم بابهته فیکرییانهدا کردووهتهوه، ههر لهم
بهستێنهدا کهڵکهڵهی بیر و زهینی فۆکۆ پێوهندی نێوان زانست و
دهسهڵات، واته (دانش و قدرت ) ه، فۆکۆ زانست به ئیپیستمه (Episteme)
پێناسه دهکا، ئیپیستمه زیاتر ئهو ژێرخان و بنهما مهعریفییانه
دهگرێتهوه که له کۆمهڵگادا بوونیان ههیه، به باوهڕی ئهو
فهیلهسووفه ناوداره له دهوران و چاخی پێش مۆدێڕندا ناو لێنانهکان
به پێی ئهسڵی زاتی شتهکان بووه، بهڵام له چاخی مۆدێڕندا بۆ
ناولێنانهکان بهره بهره گرێبهست هاتووهته ئاراوه، گرێبهست به
مانای عورفێکی گشتی، عورفێک که لهودا خاوهن هزرو بیرمهندان پێوهندی
نێوان دال و مهدلوول – یان دیاری دهکرد، دیاره پێوهندی نێوان دال و
مدلوولیش زیاتر قهراردادییه تا زاتی . لێرهدا پرسیارێک دێته ئاراوه، چ
کهسێ بۆی ههبوو، یان بۆی ههیه ئهم گرێبهستانه داڕێژێ ؟ به
باوهڕی فۆکۆ دهسهڵاتی زاڵ گوتار (Discourse) ی زاڵ بهرههم دێنێ، وهک
مارکس که ده یوت : چینی دهسهڵاتدار، ئایدیۆلۆژی زاڵ ساز دهکا، به
باوهڕی فۆکۆ دهسهڵات، (دهسهڵات به مانا فۆکۆیهکهی) گوتاری زاڵ
بهرههم دێنێ و جێگهوپێگهی دال و مهدلوول دیاری دهکا.
له ڕاستیدا فۆکۆ لهم رێگهیهوه دهڕوانێته جیاوازییهکانی دهورانی
پێش مۆدێڕن و دهورانی مۆدێڕن. ههر به باوهڕی ئهو له دهورانی پاش
مۆدێڕندا شتهکان له دهرهوهی بازنهی ناساندن و بهیانگهرییهتی و
دهلالهت وێستاون، مرۆڤ پهیڕهوی جۆرێک یاری و کایهی زمانییه که به
هیچ شێوهیهک له یاساکانی حاڵی نییهو سهر دهر ناهێنێ، به باوهڕی فۆکۆ
لهمهو بهولاوه هیچ جۆره پێوهندییهک له نێوان " واژه " و " شت " ،
یان به واتایهکی تر له نێوان دال و مهدلوول دا نابینرێ و ئیتر
ئهدهبیات و زمان بایخی مهعریفییان نییه و کارکردی پهیام و ئیڕجاعی
بوون تێدادهچێ و تهنیا کارکردی ئهدهبی دهمێنێتهوه، بهم پێیه
دهتوانین بڵێین که ههڵسوکهوتی دهلالهتگهریی زمان جێگهی خۆی داوه
به دهلالهتی دهروونیی زمان.
کهوابوو :
1) له دهورانی پێش مۆدێڕندا ناو لێنان له گهڵ شته کاندا هاتووه ( تێڕوانینێکی ئاسمانی ).
2) له دهورانی مۆدێڕندا ناو لێنان به پێی قهرارداد بووه ( تێڕوانینێکی زهمینی).
3)
له دهورانی پاش مۆدێڕندا تووشی یاری زمانی دهبین و دال و مهدلوول
پێوهندییان به یهکهوه نامێنێ ( عدم قطعیت معنا ). به باوهڕی من خاڵی
سێههم زیاتر بۆ ئهدهبیات به گشتی و شێعر به تایبهتی وهڕاست
دهگهڕێ، ههر چهند ههر له کۆنی کۆنهوه مانا له شێعری رهسهندا
ههمووکات غایب بووه، ههر بۆیه سارتر دهڵێ : " وشه له دهستی شاعیردا
وهک رهنگه به دهست نیگارکێشهوه و تا دانهڕێژڕێ دهلالهت بهرههم
ناهێنێ، ئافراندنی زمانی شێعری ئالێرهدا خۆی دهردهخات... .
زۆر سپاس بۆ کاک عهلی هێژا که ئاماژهی به چهند شتی جوان کردووه و له
راستی دا چهند بهشێکی بۆ من نوێ بوون و لێوهی فێر بووم، دهستیشی خۆش
بێ بۆ ئهو روون کردنهوهی له سهر بیری فۆکۆ.
من ئهم ههوێ ئاماژه
به بوونی "دیالۆگ" له سروشتی زمان دا و به گشتی ئهدهبیات بکهم،
ئێمه ئێستاش له سهر ئهو رایه ههین که بیسهر و بینهری هونهر
کهسێکی رووبهڕووته و له پهنا ئهوهش دا ئهتوانێ ههر دوو
کهرهسهکهی "دیالۆگ" واته بێژهر و بیسهر تهنیا خودی تاکی خولقێنهر
بێ . که ئهمهش مانای "سولۆلۆگ" دهست نیشان ئهکا، لێرهدایه داکۆکی له
سهر شێوه دانوستاندنێک له ئهدهبیاتا ئهکرێ - به تایبهت شێعر - .
ئهگهر بڕوانینه خانهکانی دیکهی ئهدهبیات له زۆر جێ دا تهکبێژی
(مونۆلۆگ) زهق ئهبێتهوه و پهیوهندی خۆی و خوێنهر ئهپچڕێنی (چون
خوێنهری ئهدهبیات هاوکات لهگهڵ ئهوهی خوێنهره، جۆرێک بێژهری لێ
دهردێ که لهگهڵ دهق ئهچته پێشهوه و کهسایهتیهکی دهرونی له
خۆی دا پێک دێنێ)، بهڵام به بڕوای من له شێعرا دیالۆگی ئهدهبی
ههردهم ئهمێنێتهوه و دانوستاندنهکانی دوو بهش هیچ کات له یهک
ناپچڕێن، هۆی سهرهکی ئهم پهیوهندیهش بوونی مهعریفهیهکی ههستۆکی
له ناو دهق بهگشتی و له سهرووی ههموانهوه تابلۆ و دواتر دێڕ و
دهستهواژهکانه، بۆیه دیسانهوه له نێو ئهدهبیات و شێعر به
تایبهتی شێوهیهک مهعریفه دێته ئاراوه لێرهدایه لهگهڵ ئهو
وتهیهی کاک عهلی دانیم که ئهڵێن: "ئهدهبیات و زمان بایخی
مهعریفییان نییه و کارکردی پهیام و ئیڕجاعی بوون تێدادهچێ و تهنیا
کارکردی ئهدهبی دهمێنێتهوه"
منیش لهگهڵ ئهوهدا ههم که "تهعریف"، "دروشم"، یان ههر دهقێکی تر لێکۆڵینهوهیهکی بهرچاوی تیابێ (ئهگهر بهم مانایه له مهعریفه بڕوانین) ئیتر له ئهدهبیاتا کهم رهنگ بۆتهوه ئهبێ ببێ؛ بهڵام له بهرامبهر ئهمهش دا له تهنیشت کارکردی ئهدهبیهوه دیسانهوه ناتوانێ خاڵی له پهیام بێ؛ بۆ نمونه بهو پهڕی ئهدهبیهوه ئهگهر باس له "ههنار" ئهکرێ – که له شێعری ئهوڕۆدا ئاوها وشهگهلێک زۆر بهرچاو ئهکهون – ئهگهر له نێو ساختارێکی نوێی زمانیشا بگونجێ هێشتا ههڵگری نهوعێک پهیامه که له باری دهروونناسیهوه ئهگهر لێی بڕوانین ههر خودی وشهی "ههنار" دانهری مهعریفهیهکی دهروونی له ناو تاکایه. بۆیه ئهمن له سهر ئهو رایهم ئیڕجاعی بوونی وشه و دێڕ و دهستهواژهکان؛ ههروهها مهعریفهی تابلۆ و نیگارهکان ناتوانێ خۆ له دهقی شێعر وهدزێ ....
ئهم بابهته ههڵگری زۆر لێکۆڵینهوهیه و له توانای کامێنتا نیه، ..
نه به خاطر زجههایش
به خاطر انحنای وحشی چشمان او
که منطبق بر بادام اخمهای من بودند
و من
ابر شلوار پوش سفید تودهای را
نه به خاطر رسالت طغیانگرش
چون او میخواست ابر شلوار پوشی باشد
در فراغ لحظههایی که افروز میوزید.
**
سالها گذشت
آبها از آسیاب افتادهاند
**
هنوز چه بویی میدهد گل سرخ
هنوز لای صفحات 77-76
چه هیاهویی منتشر میکند
بر "منطق گفتگویی" "میخائیل باختین"
اگر چه سالهاست
به فجاعتی کلاسیک
سرخی اشان خشکیده است
برف اگر بیاید
سفیدیش را
باران اگر
تلنگر طراوتش بر خاطره کودکیم را
و گر باد
زبان دل انگیز رایحه نشکفتهاش را
خواهم چید
و به تو خواهم داد
*
ترا سر همین خاطره ها حوصله میکنم
و مینوازم درینگ
درینگ
سونات کشتزاری از سبزینههای باز آمدنِ
ترا
ترا
که بی شک باید باز گردانم
به سر همین سوگند
که سر همین سوگند.......
چشم به راهی دل را نمیتوانم...
تو آوازه خوان این عشق بی رنگی و
من چه تیره می نوشم سپیدیت را
که کودکانه
دخالت می کند در این آشوب.
و مز مزه میکنم زلالیت را
که بی بهانه می خندد
***
شاید حادثه بود
آری شاید حادثه بود
عبور تو بر سطرهای این شامگاه
و شاید بهانه بود
سرودن پروازی از جنس تو
که در کوچه ما تاویل شد.
این (من ) م
سرشار از تو - و - پر از رها شدن
بر خطوط بوسههایی- که شاید افسوس
که شاید دیر- از تو
عریان میشوی در باد
در خاطره نجواهای مکدر خاک
عریان میشوی در ادراک
در خستگیهای غزل غزلهای من
**
من و تو چگونه "ما"شدیم
که چنین در طراوت وحشتی زیبا گم گشتهایم
**
ای حادثه!
این همه غزل را از که سرودی
که این همه بی حیا میشکوفم بر انگشتان تو
این همه جوی از چه نواختی
که این همه ماه می شکند در زلالی بازوانت
نگاه کن !
این منم کودکی چست وچابک
در یک روز دیرین
خوب و شیرین
میپرم در هوای تنت
و بی فلسفه در حیایی گم ، گم میشوم
سایهای خزید
- خدایا قفل در را کشیده باشم
چنگکهای طغیانش [که مهربانانه تفسیر می شد...
در پریشانی موهایم [کهباید رام میشدند ...
شیهههای چه دردی را به خاطره می نویسد
بر سینه سفید صبح
ارتعاش کدر سایهای
[که هنوز عاشقانه...
*
شمعدانیها رنگ میبازند
*
دودایره کامل مردمکهایش [چه ارزان
سیاه چالههایی [که دوستشان میداشتم...
فرو میبلعید این همه من را
*
در پشت در خانه من
سایهای محو ایستاده است
تلنگر بر صبح دیگرم میزند هر روز
[چرا...
اسب سفید.....
چرا برنگشت؟!!!!!!
اسب آبی [نه..اسب سفید ] پوستش مزه داره و
قولش یقین....
[مطمئنم..........
چرا برنگشت...
[غروب که دیر است حالا
چرا برنگشت ....
[در که باز و من دستانم بالا بالا بالاتر
دیر هنگام چه هراسی در زوزه دارد
آدم بده ها چه کثیف به میان شب [ که مال من است و اسب سفید]به تجاوز نشستهاند
اتل متل توتوله
چه شور میزند دل اوبه
اسب سفید بلند است
چه یالی داره شیهه های تمنا
در براقی من
اسب سفید پوستش مزه داره و
قولش یقین...
[من مطمئنم....
در راه که گام به گام میزدم گام
درین درین درین آن صورتی صادق بودم و گاه
منی که بر آستانه عطشی که نگو
نگو ...
گویی hot ترین های این پس پرده ،
من
باور کن، ولی مستور در توری حیا یا _هیس!
هاهاهـ...........
ولی چه حجلهها در اندیشه این زخمهها
این زخمههای حرام انگشتان من
که در لحظههای این {میان}.......
.........دامادی حرام که در قنوت فرشته مینماید...
درین درین درین
سلام!
دوباره منم آن صورتی صادق....
چه کسی میداند که دروغ ...


